ّ

 

Every thing is Really Great here!Specially the restaurents!Yep!Cuz

almost all of them are Halal !so I can eat everything everywher!I

really like this country and its people!Even more than France!! Yeah

 

چیز هایی رو میشه این جا در مالزی دید که هیچ جای دنیا نظیرشو نمیبینی!

من بعید میدونم در أ مریکا هم این قدر آزادی باشه!

کنار ساحل زنی با مایو دراز کشیده و زن دیگری با پوشیه از کنارش رد میشه...

اون ور خیابون دیسکوتک 

این ور مسجد!

 هیچ جای دنیا نظیرشو نمیبینی

اما من تو مالزی زیاد دیدم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 آذر1388ساعت 16:27  توسط موری  | 

 

دور شو از برم اي واعظ و بيهوده مگوي

من نه آنم كه دگر گوش به تزوير كنم!!!!

 

 

تا اطلاع ثانوی اصلا تلویزیون نمیبینم! نه رسانه ی پینوکیو ی اخمخ نه این بی بی سی مادر مرده ی وابسته به بیگانه و مرگ بر انگلییییس!!!

شاید این توفیق اجباری بشه که بیشتر درس و کتاب بخونم!

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 مهر1388ساعت 12:50  توسط موری  | 

 

گاهی وقت ها فکر میکنم این یک کابوسه...

که یک روز مامان میاد بالا سرم و در حالی که داره صدام میزنه میگه: داشتی خواب بد میدیدی!

و من بلند میشم و به تلالو طلایی خورشید روی قالی دست باف نمور نگاه میکنم و لبخند میزنم.

به سرعت میرم به سمت تقویم و میبینم که امروز 21 خرداده!

که تمام این ها خواب بوده

که این کابوس قرار نیست 4 سال دیگه ادامه پیدا کنه...

اما حقیقت چیز دیگه ایست...حقیقت اینه که این یک کابوس نیست...بلکه عین واقعیته...دقیقا همون قدر که ما وجود داریم این روزگار هم حقیقت داره...

 

خوب که فکر میکنم میبینم ما اصلا خواب نیستیم...بر عکس...خیلی هم بیداریم...بیدار تر از همه ی

مردمان جهان...آنهایی که خواب هستند ، دولت مردان ما هستند...!

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 مهر1388ساعت 14:53  توسط موری  | 

 

 

aujourd 'huit je suis tres contante

parce que papa a dit quel que chose de bien....

mais je doit encore attendre...

jusqu 'a Nourouz

et on va voir si il avait raison ou non

j' espare ...

ça va aller!

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 مهر1388ساعت 23:46  توسط موری  | 

 

در میخانه ببستند خدایا مپسند

 

که در خانه ی تزویر و ریا بگشایند

 

+ نوشته شده در  جمعه 13 شهریور1388ساعت 17:53  توسط موری  | 

دنیا خوابی است که اگر آن را باور کنی پشیمان میشوی.

امام علی(ع).

 

باور نکن

باور نکن

همه ی رنگ ها رفتنی است

نه سرخی گیلاس های باغ همسایه می ماند.

نه سبزی شکوفه ها.

نه این روزگار سیاه .

نه آن روزگار سفید.

باور نکن ،همه ی رنگ ها رفتنی است.

ریحانه . تابستان ۸۸

+ نوشته شده در  جمعه 30 مرداد1388ساعت 16:48  توسط موری  | 

بنام خدا

چند روز پیش بالاخره بعد از غیبت کبری دوباره رفتم پیش استاد پیانوم!!!

فکر میکردم باید به خاطر این 6 ماه تاخیر تا مدت ها فقط روی شکل دستم کار کنم اما خوش بختانه اون قدر ها هم بد نبود!

سر کلاس سعید،  پسر خاله 13 سالم، زنگ زد ، حواسم نبود موبایلم رو silent  کنم، گفت میای بریم فوتبال ؟ منم گفتم نه سر کلاسم!

به استاد که گفتم عصر ها میرم توی کوچه با پسر خاله و پسر دایی و بقیه ی دختر ها و پسر های جقله و کوچولو فوتبال بازی میکنم خیلی تعجب کرد!

بعد با یک حالتی گفت ؛ خب تا میتونی بازی کن که بعدا نمی گذارنت

حالا نمی دونم دقیقا منظورش از بعدا چی بود! اگر منظورش بعدا که بزرگ شدی باشه باید بگم من اساسا همین الانش هم بزرگم! یعنی یک دختر 17 ساله در آستانه ی 18 سالگی نمیتونه خیلی کوچیک باشه!

شاید هم منظورش وقتی بود که ازدواج کردی و بچه دار شدی ...

که من ناخود آگاه یاد این شعر فروغ فرخزاد افتادم:

بیا ای مرد ای موجود خودخواه

بیا بگشای در های قفس را

اگر عمری به زندانم کشیدی

رهایم کن دگر این یک نفس را!

اگر چه اصلا با این تفکرات فمینیستی رادیکال و مرد ستیز  فروغ موافق نیستم ولی خب...!

خود استادم با اینکه مرده ولی خیلی فمینیسته!

خب امیدوارم مشکلاتم با آکورد ها و البته مترونوم و حساب کردن درست زمان نت ها ی دو لا چنگ حل بشه!!!

ان شا ا..

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 مرداد1388ساعت 19:19  توسط موری  | 

بنام خدا

چقدر کیف میده ظهر های بدجنس تابستون!

وقتی بیرون آدمای بی کار این ور و اونور می دون و زیر آفتاب عرق می ریزن تو زیر باد کولر بشینی و یک لیوان چای برای خودت درست کنی با چند تا از اون شکلات های آلمانی که رفیق بابا اخیرا از سوییس آورده کنارش و بشینی کافه پیانو بخونی!

بعد همون جور که دراز کشیدی روی زمین عینکتو بدی بالا و چند دقیقه چشم هاتو ببندی و با خودت فکر کنی چقدر خوشبختی.

لحظه ها رو زیر باد کولر سپری کن

فارغ و بی دغدغه از حضور آدم هایی که مدام توی خیابون ها از این ور به اون ور می دون وفکر میکنن خیلی

مهم هستند و خیلی عجله دارند!

راستش من که حتی در سخت ترین شرایط هم توی خیابون عجله نکردم! ... چون همون احساس مسخره ی الکی مهم بودن بهم دست میده !

خل نیستم...

فقط کمی آدم گریز!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 مرداد1388ساعت 11:48  توسط موری  | 

بنام خدا

13 مرداد 1388

امشب  شایسته ، رفیق افغانی م زنگ زد.

خیلی وقت بود ندیده بودمش، شمارش رو هم گم کرده بودم، امیدوار بودم خودش تماس بگیره.حتی وقتی صبح تلویزیون اعلام کرد طالبان کثافت 7 تا بمب زده توی کابل نا خود آگاه یاد شایسته افتادم.

پشت تلفن انگار خیلی ناراحت نشد.

شاید هم براش عادی شده ، اون سالهاست داره جنگ رو توی وطنش تحمل میکنه.

کلی باهام صحبت کرد. گفت ازغصه هاش، از اینکه نتونسته به عنوان یک خارجی توی کنکور شرکت کنه . ومن غصه خوردم دختری با معدل 60/19 تجربی نتونه به دانشگاه بره...

بهش گفتم از ایرانم، از اینکه گروه جدیدی مانند وهابیت در عربستان و طالبان در افغانستان دارن در ایران  شکل میگیره که خودش رو مالک مردم میدونه. 

در آخر بهش گفتم دوست دارم ببینمش، سرش شلوغه بچه داری از خواهرزاده هاش بود ، با این حال گفتم امامزاده ای رو توی کن میشناسم که پیاده تا خونمون 15 دقیقه راهه ، اما پر پیچ و خمه ، گفتم قراری بگذاریم اون جا هم رو ببینم

بدش نیومد

هفته دیگر بهش زنگ میزنم.

 

+ نوشته شده در  شنبه 17 مرداد1388ساعت 17:4  توسط موری  | 

 

    دل میرود ز دستم صاحب دلان خدا را

        

                مهدی بیا که محمود، بیچاره کرد مارا!

 

من خواب دیدم.

خواب مردی که می آید!

مردی که بی جهت نمیکشد، با باتوم نمیزند ، مردم را محارب نمی خواند، او به صلح دعوت میکند.

مردی که حتی هاله ی نور هم ندارد.

او خود نور است!

الهم عجل لولیک الفرج

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 مرداد1388ساعت 14:24  توسط موری  |